عاشق تنها
شرح پریشانی
فرصت بده که جون بدم به حرمت صداي تو
مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم
از اشتعال بوسه هات يه تل خاکستر بشم
بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه
بختک سرد بي کسي از رو دريچه رد بشه
با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم
رو خواب شب خط مي کشم به قلب فردا مي زنم
نمي زارم دست نسيم به گرد عطرت برسه
براي از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه
بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس
نزار که بي تو کم بشم تو ازدحام اين قفس
فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم
جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم
کمي کنار من بمون فرصتمون خيلي کمه
بدون همراهي تو شکستنم دم به دمه
نگاشته شده در: چهارشنبه دوم دی 1388 |به قلم: نیوشا |

انتظار ...
کلمه ای غریب است ...
کلمه ای که روزها یا شاید ماههاست که با آن خو گرفته ام ...
که چه سخت است انتظار ...
هر صبح، طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من ... تنها در انتظار تو خواهم ماند ...
اینکه چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمی دانم ؟؟؟
شاید که روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ... می دانم روزی خواهد آمد ...
روزی خواهد آمد که گریان نمی مانم ...
خندانم برای ورودت، ای عشق ...
وقتی به یادت می افتم ... به یاد خاطراتت ... اشعارت را مرور می کنم ...
یک بار نه ... بلکه صدها بار، وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شود ...
فقط می گویم " همیشه در قلب منی " ...
می دانم که باز خواهی گشت ... می دانم ...
به یاد لحظه های خوش انتظار و تنهایی ...
به یاد تو ...
پ.ن: راستی عید سعید غدیر خم را هم پیشاپیش به شما
دوستای گلم تبریک میگم

نگاشته شده در: شنبه چهاردهم آذر 1388 |به قلم: نیوشا |

شنیدم میخوای بری باز منو تنها بذاری
هر چی یاد و خاطره ست پشت دلت جا بذاری
شنیدم گفتی نگاهش واسه چشمام عادیه
هر چیزی حدی داره محبتاش زیادیه
شنیدم یه مدتی میخوای ازم دوری کنی
اینه رسمش که با این دیوونه اینجوری کنی
شنیدم همین روزا بازم میخوای بری سفر
بسلامت !! عزیزم اما همینجور بی خبر
شنیدم خسته شدی از بازیای سرنوشت
نکنه این بار دیگه بی من میخوای بری بهشت
شنیدم گفتی که سرنوشتمون دست خداست
اما تو خوب میدونی حسابت از همه جداست
شنیدم گفتی باید برم سراغ زندگیم
حرف تو یعنی بسوزم تو غم آوارگیم
شنیدم گفتی با اینکه خیلی چیز یادم داده
نمیدونم چی شده که از چش من افتاده
شایدم تموم این شنیدنیها شایعه ست
از تو اما نمیپرسم گفته باشی فاجعه ست

نگاشته شده در: پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 |به قلم: نیوشا |
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونهه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمیمونه
خیلی سخته اگه عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون کسی که گت واسه چشات میمیره
بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
به خدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت میپرسی یعنی میشه اون بره زمانی ؟؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخنه یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش تی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخنه و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگر چتر نداشته باشن توی دستا هر دو تاشون
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دسات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمره واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
خیلی سخته که من و تو همیشه با هم بمونیم
انقد عاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم
نگاشته شده در: دوشنبه ششم مهر 1388 |به قلم: نیوشا |
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمهام
خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها
بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ
خداحافظ
همین حالا

خداحافظ*/*/**/*/*/*/*/*/*/*/*/*
*/*/**/*/*/*/
*/*/*/
من از این فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم
دیر سالیست که می خواهم از اینجا بروم
ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم ...

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود
سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانی ها
دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده
نگاشته شده در: یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |به قلم: نیوشا |

غم نگاه آخرت تو لحظه خداحافظی
گریه بی وقفه من تو اون روزای کاغذی
قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
چه بی دوام بود قول ما جداشدیم آخر کار
تو حسرت بودنت من با خیالتم خوشم
با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم
کوله بارم پره حسرت
تو دلم یه دنیا درده
مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده
با خیالت به به سرم میزنه گریه ام میگیره
آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره

نگاشته شده در: شنبه هفتم شهریور 1388 |به قلم: نیوشا |

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید
شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کردکه او هم دوستش دارد ولی دقیقا
موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در
شفاخانه بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشم هایش همیشه به دری بود
که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن
ازشفاخانه به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی دربرابر
تمام پرسش هایش یا سکوت بود یا جواب های بی معنی که خود پسر هم به احمقانه بودنش
اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او
گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با
دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبانی به پهلوی پسر
ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی
دخترمتوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود دختر با خود فکر
می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا آدمهاي پيدا می شوند کلیه اش را مجانی اهدا
میکند بدون اینکه حتی یک پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش
برود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش
می امد پاک میکرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی
خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماندولی
ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است..................
نگاشته شده در: پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |به قلم: نیوشا |
خسته ام از اين زمونه خسته از دنياي نامرد
خسته از بازي هر روز خسته از حرفهاي پردرد
خسته از شعر نگفته يك بغل حرف تو سينه
حرفامو هميشه خوردم انگاري قسمت همينه
خسته از آوازوفرياد حسرت زخمه رو گيتار
زل زدن به قاب عكست قابي خالي روي ديوار
خسته از سوختن و ساختن مثل پروانه پي شمع
چون غريبه گنگ و ساكت تنها موندن توي يك جمع
خسته از گريه ي هر شب گريه هايي بي سرانجام
بغضي سنگين توي سينه هق هقي ساكت و آرام
خسته از دوري عشقت تو كه پاكي و پراحساس
پيشكش هرم نگاهت يك سبد پرازگل ياس
خسته از نبودن تو اي تو بهترين ترانه
مي پرستمت عزيزم هر شب وروزعاشقانه
نگاشته شده در: چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |به قلم: نیوشا |
دیگه به نبودت عادت کرده بودم
خودمو با خیالت راحت کرده بودم
دوباره زد به سرم شعر دل تنگی بگم
برای دل خودم شعر غریبی رو بگم
گونمو تر بکنم شوق اشکامو ببینم
اومدی دلتنگی ها همه رفتن
شوق وصال و جا گذاشتن
تا اومدم با آغوشت جون بگیرم
خیال تازه ای رو پیش چشمان تو دیدم
دوباره نوازشو دوست داشتنو عاشقی
سر کار گذاشتن دل تو شب های بی قراری
دوباره لحظه ناب رسیدن
چه خیال ساده و خوبی
پیش چشمای تو بودن و دل فریبی
پ.ن: راستی دوستای گلم یک هفته میرم مسافرت برگشتم حتما
بهتون سر میزنم
پس تا یک هفته دیگه بای
نگاشته شده در: شنبه سوم مرداد 1388 |به قلم: نیوشا |
دل به تو بستم کاشکی بفهمی
دیونت هستم کاشکی بفهمی
دل تنگی مو کاشکی بفهمی
بغض صدا مو کاشکی بفهمی
کاشکی بفهمی
حالم عجیبه دل شوره دارم کاشکی بفهمی
کاشکی بفهمی کاشکی بدونی
کاشکی بیای و بیشم بمونی
چشاتو هر شب تو خواب می بینم
چشم انتظارت تا کی بشینم؟
کی با من عشق رو می خونی؟
منو به چشمات کی می رسونی؟
کاشکی بفهمی من تو رو می خوام
دارم می میرم از این همه دوری
کاشکی پیشم بمونی
تمام دنیام تو ای عزیزم
![]()
نگاشته شده در: دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |به قلم: نیوشا |
